مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

1219

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - مختار گفت : اندوهى نيست چه اورا سلسله بر گردن است كه ديگرباره‌اش باز مىگرداند . وبه روايت مجلسي أعلى اللَّه مقامه چون عمر از مختار با انديشه شد عزيمت استوار ساخت كه از كوفه راه برگيرد ومردى از بنىتيم اللات را كه مالك نام داشت وبه شجاعت نامدار بود حاضر ساخت وچهارصد دينار به وى عطا كرد وگفت : اين دنانير را براي حوايج ما با خوددار . آن‌گاه بيرون شدند وچون نزديك حمام عمر يا نهر عبد الرحمان برسيدند توقف نمود وبا مالك گفت : هيچ مىدانى از چه روى از كوفه بيرون مىشوم ؟ گفت : ندانم ، گفت : از بيم مختار است . مالك گفت : ابن دومه 2 - يعنى مختار - استش از آن تنگ‌تر است كه تورا بكشد لكن اگر فرار كنى خانهء تورا ويران نمايد ومال وعيال تورا پايمال ، غارت وفضيحت گرداند وضياع وعقار تورا از بيخ وبن براندازد ، وتو كه امروز اعزّ عرب هستى به اين رسوائى درآئى . پس عمر بن سعد به اين كلمات مغرور گرديده به روحاء باز شد وبامدادان به كوفه درآمد . معلوم باد كه دومه نام مادر مختار است واين روايت كه مذكور شد از مرزبانى مروى است . وديگرى گويد كه چون مختار خبر خروج عمر را از كوفه ومراجعت اورا بدانست گفت ما به وفا رفتيم وعمر غدر ورزيد لكن اورا سلسله در گردن است كه از گردن بازداشتن نتواند ، وعمر گاهى كه راه مىسپرد ، بر فراز شترش خواب ربود وندانست به كدام سوى مىرود واجلش به كوفه‌اش بازآورد وچون خود را به كوفه بديد ، به منزل خود شد وپسرش حفص را به مختار فرستاد . مختار گفت : پدرت به كجا اندراست ؟ گفت : در سراى خود باشد وچنان بود كه عمر وپسرش هر دو تن در خدمت مختار فرآهم نمىشدند واگر پدر بودى پسر نبودى واگر پسر حاضر بودى پدر دورى گرفتى از آن بيم كه اگر هر دو حاضر شوند به قتل رسند ، آن‌گاه حفص به مختار عرض كرد : پدرم مىگويد آيا به آن أمان كه ما را دادى وفا مىكنى ؟ مختار فرمود : به‌جاى بنشين . وبه روايتي چون مختار آن كلمات مذكور را بگفت ، مردى به عمر شد وگفت : از مختار شنيدم كه قسم مىخورد كه مردى را بخواهد كشت ومن آن‌كس را جز تو نمىدانم وعمر از سراى بيرون شد وبه حمام 3 برفت ، با وى گفتند : آيا چنين ميدانى كه اين خبر بر مختار مكتوم بماند ، پس شب هنگام بازگرديد وبه سراى خويش برفت . وچون بامداد شد هيثم‌بن‌الاسود به مجلس مختار درآمد وبنشست ونيز حفص بن عمر بن سعد خواهرزادهء مختار بيامد وگفت : أبو حفص مىگويد آن عهد وميثاق كه ديروز با ما نهادى چه شد ؟ مختار فرمود : بنشين ، وابوعمرهء حاجب را كه أو را كيسان تمار نام بود بخواند ، پس مردى كوتاه قد كه جامهء آهنين دربر داشت حاضر گشت ومختار در پنهان با وى گفت : به سراى عمر بن سعد برو وبدو بگوى كه اميرت مىخواند ، اگر أجابت كرد اورا بياور واگر ردا وطيلسان طلب كند بدان كه مقصودش شمشير است ، در ساعت گردنش را -